یزرگترین دارایی های زندگی ..   

امروز 25 اسفند ماهه و قراره که من  آخرین دوره شیمی درمانی رو انجام بدم . همیشه استرس خاصی قب از شمی درمانی دارم و اینبار گویا بیشتر از همیشه ..و چون میدونم تا 7-8 روز بعد حال و روز درستی نخواهم داشت خواستم برای اخرین بار در سال 92 حرفای دلمو بنویسم و از همه دوستای خوبم بخاطر اینکه با من همراه بودن تشکر کنم .. و یادی کنم از دوستای عزیزی که دیگه بین ما نیستند مرحوم پرویز ستوده شایق ... روحش شاد ویادش گرامی

به گمانم بزرگترین دارایی زندگی آدمیزاد ، همین دوست های دیده و نادیده ، دوست های مجازی و دوست های واقعی هستند ...

همین دوست هایی که برایت پیغام میگذارند ...که اعلام میکنند حواسشان به تو هست ...

همین دوست ها که با دو سه خط پیغام نشان میدهند چقدر دلشان پی تو ، دل تو و درد توست ...

که چقدر خوب تورا می خوانند ...

همین دوست ها که پیگیرند ...که نباشی دلگیرند ...

همین دوست ها که دلتنگت می شوند و بی مقدمه برایت می نویسند ...

وقت هایی دو سه خط شعر می فرستند .. که بدانی خودت ... وجودت ...خوب بودن حال و احوالت برای کسی مهم است ...

آدمیزاد چه دلخوش می شود گاهی ، با همین دو سه خط نوشته .. دو سه خط پیغام ، از دوستی آن سر دنیا ...

حس شیرینی ست که بدانی بودنت یرای کسی اهمیت دارد ، نبودنت کسی را غمگین میکند ...

وقت هایی هست که می فهمی حتی اگر دلت پردرد است ، باید بخندی و شاد باشی ، تا دوستت را ، جان دلت را ، غمگین نکنی ...

خواستم بگویم که چقدر این دارایی های زندگیم ، این دوستان دیده و نادیده ، برایم پر ارزشند...

که چقدر خوب است دارمشان ...

سال نو بر همگی مبارک ...

در پناه یزدان پاک ... شاد زیوید و تندرست

مارال

   شیمی درمانی   

چه سخت میگذرد روزهای پس از جراحی و چه سخت تر میگذرد روزهای شیمی درمانی بدون حضورت ...

نیستی و نبودنت  سنگینه برام

خسته ام خدایا ....

مارال

   پرویز ستوده شایق   

روزها چه زود میگذرند . انگار همین دیروز بود . اولین صعودی که با هم داشتیم و اولین روز آشنایی و خاطرات شیرین صعود هایمان و چه دلگیرم از خودم که بخاطر مشکلات بزرگ و کوچک زندگی نتوانستم دعوتهایت را برای گردهمایی های کافه کوه بپذیرم . خبر رفتنت آنقدر ناگهانی بود که هنوز از شوک آن خارج نشدم . درد خودم را فراموش کردم و در غربت خودم برایت داغدارم .

دوست مهربانم پرویز ستوده شایق

فراموش نمیکنم مهربانی هایت را و صدای دلنشین خنده هایت را ...

روحت شاد و یادت گرامی همنورد

مارال

   خانه نشینم هنوز ...   

سال نو شد اما من همچنان خانه نشینم ...

بیست و هفتم بهمن ماه برای صعود به لجور و آموزش صخره نوردی رفته بودیم که عضله ساق پام دچار پارگی شد و متاسفانه منو خونه نشین کرد . اما خب این خونه نشینی یک سری حسن داشت و اونم این بود که من فرصتی دوباره پیدا کردم تا بتونم چرخی توی این دنیای مجازی بزنم و بسراغ دوستان قدیم و جدید برم .

خیلی ها دیگه نمی نویسن .. اونقدر سرگرم کار و زندگی هستن که دیگه خبری ازشون نیست و دلم براشون تنگ شده .. یادش بخیر سجاد ، مستر خالی بند , سیمین , ننه سرما , بجه های آسمان , مش غضنفر میانکوهی که همیشه خنده رو به لبم میاورد ، الهه مهر ، یه مرد کاهی و خیلی های دیگه .

بعضیا هم هنوز هستند و می نویسند و می نویسند و خوشحالم از بودنشون .

بعضیا هم مثل من تنبلیشون گل کرده و سالی ، 6 ماهی یه چیزی مینویسن و تمام .

مثل خودم که از مرداد ماه تا الان میخوام از صعود سبلان بنویسم و نشده ..

دلم برای کوه تنگ شده .. دلم میخواد پام خوب شه و دوباره بتونم برم کوه ..

راستش اومده بودم سال جدید رو تبریک بگم اما فراموشیدم .

امیدوارم سال جدید برای تمامی مردمم سال خوبی باشه .

به امید ایرانی آباد و آزاد ...

در پناه یزدان پاک ... شاد زیوید ... و تندرست

مارال

   8 مارس روز جهانی زن   

قوی ترین آدم جهان اونی نیست که دویست و پنجاه کیلو رو یه ضرب بزنه .

قوی ترین آدم جهان زنیه که با وجود نامردیها

مزاحمتهای اطرافیان

زورگویی و ترس

هنوز توی این جامعه درس میخونه

رانندگی میکنه

کار میکنه

عاشق میشه

اعتماد میکنه

مادر میشه و به بچه اش یاد میده انسان باشه .

زنده باشی قهرمان ...

8 مارس روز جهانی زن مبارک

مارال

   صعود به قله 4110 متری تفتان در استان سیستان و بلوچستان   

یکشنبه دهم دیماه بود . ساعت 9 شب که یکی از همنوردان سبلان باهام تماس گرفت و گفت فردا آماده هستی برای صعود به تفتان ؟؟؟

کمی مردد ماندم و گفتم سبک سنگین میکنم ببینم میتونم بیام یا نه ؟

خب راه خیلی دور بود . استان مرکزی کجا و سیستان و بلوچستان کجا ؟؟؟ 24 ساعت باید توی اتوبوس می نشستی تا به زاهان برسی و از زاهدان تا پایه کوه نیز خود 3 ساعت و اندی راه بود و تازه بچه ها هم بودند . برام سخت بود که تنهاشون بذارم . تا صبح با خودم کلنجار رفتم و صبح به همنوردم sms دادم که نمیام . چون وسایلم برای صعود زمستانی کافی نبود . البته شاید هم این بهانه ای بود برای نرفتن . از طرفی فکر میکردم که اگه نرم دیگه ممکنه همچین موقعیتی برام پیش نباد و از طرفی هم ...

ساعتها میگذشتن و من همچنان برای رفتن یا نرفتن مردد بودم . بهرحال ساعت 12 تصمیم به رفتن گرفتم . کوله ام رو آوردم و شروع کردم به چیدن وسایلم و ساعت 2/30 سوار اتوبوس بودم و آماه برای حرکت .

30 کوهنورد به همراه 3 مسافر که البته از اقوام سرپرست گروه بودن و 3 راننده و کمک راننده به سمت مقصد حرکت کردیم .

ساعتها میگذشت اما راه بسیار طولانی بود . هرچی میرفتیم نمی رسیدیم . شب رسید و بعد از شامی که در اتوبوس خوردیم سعی کردیم بخوابیم . باز هم صبح طلوع زیبای آفتاب . این سفر تا ساعت 3 بعدازظهر فردا طول کشید و ما وارد زاهدان شدیم و در باشگاهی که مربوط به تربیت بدنی بود کوله بارمون رو زمین گذاشتیم .

بعد از جابجا شدن سری به بازار زاهدان زدیم و برگشتیم . هوا خیلی خیلی سرد بود . شب چند ساعتی خوابیدم و صبح زود بیدار شدیم . صبحانه خوردیم و دوباره سوار اتوبوس شده و بسمت شهرستان خاش حرکت کردیم و 25 کیلومتری خاش بسمت روستای کوشه و بعد روستای تمندان رسیدیم و از آنجا به اردوگاه آموزش و پرورش رسیدیم . اتوبوس توقف کرد و ما بعد از صرف ناهاری مختصر ساعت 2 بعد از ظهر ، کوله هامون رو برداشتیم .و بسمت پناهگاه صبح حرکت کردیم .

صرف ناهار در اردوگاه

در اوایل راه از مسیری بنام تنگه گلو گذشتیم که باید دست به سنگ میشدیم و بی سرو صدا . چون سنگهای این منطقه ریزشی بودند .

تنگه گلو

تفتان زیبا با گازهای گوگردیش

 

ساعت 6/30 پناهگاه رسیدیم . هوا سرد بود و همه جا یخبدان و چند نفر از دوستان داوطلب جمع آوری برفهای تمیز شدند برای آب کردن و استفاده آن جهت آب آشامیدنی و پخت و پز و چای .

بعد از صرف شامسعی کردم بخوابم اما خوابیدن توی اون سرما خیلی دشوار بود . ساعت 5 بیدار شدیم و ساعت 15 دقیقه به 6 حرکت بسمت قله شروع شد . ساعت 10 دقیقه به 9 در اوج قله ی زیبای تفتان بودیم با آن آتشفشان نیمه فعال و آن گازهای گوگردی و رنگ زیبای فسفری که در اطراف قله فراوان بود .

بعد از آن با 19 نفر از همنوردان برای صعود نر کوه رفتیم و بعد از صعود به پناهگاه برگشتیم . و همگی به سمت اردوگاه حرکت کردیم و ساعت 4/30 به اردوگاه رسیدیم .

صعودی بسیار عالی و به یاد ماندنی و دیدار با مردم بسیار خونگرم این استان  و با تشکر از عبدالرحمان و مسعود عزیز که وظیفه راهنمایی گروه را به عهده گرفتند .

تفتان زیبا

دهانه آتشفشان

 

پناهگاه صبح

 

 

عکسی زیبا از غروب تفتان

 


مارال

   در گذر جاده ها ...   

شاید سالها بعد

در گذر جاده ها

بی تفاوت از کنار یکدیگر بگذریم  و بگوئیم :

آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود ...!!

 

مارال

   مردم   

سلام و اما بعد ؛

بعد از یه دوره نسبتا طولانی دوری از دنیای مجازی نت ، تصمیم گرفتم باز هم به این دنیای مجازی برگردم . پست جدید رو با ایمیلی از دوست عزیزم آقای ستوده آغاز میکنم که برام جالب بود گفتم شاید برای شما دوستان هم جالب باشه  .

" مردم " چیست ؟

مردم به موجودی گفته میشه که از بدو تولد همراهیت میکنه و تا روز مرگت مجبوری برای اون زندگی کنی .

برای مردم خیلی مهمه که تو ...

چی می پوشی ؟

کجا میری ؟

چند سالته ؟

بابات چیکاره اس ؟

ناهار چی خوردی ؟

چند روز یه بار حموم میری ؟

چرا حالت خوب نیست ؟

چرا میخندی ؟

چرا ساکتی ؟

چرا نیستی ؟

چرا اومدی ؟

چرا اینطوری نوشتی ؟ عاشق شدی ؟

چرا اونطوری نوشتی ؟ فارغ شدی ؟

چرا چشات قرمزه ؟ حشیش کشیدی ؟

چرا لاغر شدی ؟ شکست عاطفی خوردی ؟

چرا چاق شدی ؟ زندگی بهت ساخته ؟

و چراهای بسیاری  که تا جوابش رو بدست نیاره دست از سرت ور نمیداره .

مردم ذاتا قاضی به دنیا میاد .

بدون اینکه خودت خبر داشته باشی ، جلسه دادگاه برات تشکیل میده ،

روت قضاوت میکنه ،

حکم برات صادر میکنه و در نهایت محکوم میشی .

مردم قابلیت اینو داره که همه جا باشه ، هر جا بری میتونی ببینیش ، حتی تو خواب .

اما مردم همیشه از یه چیزی میترسه ،

از اینکه تو بهش بی توجهی کنی ،محلش نذاری ، حرفاش رو نشنوی و کاراش رو نبینی .

پس دستت رو بذار رو گوشت ،چشمات رو ببند و بی توجه بهش از کنارش عبور کن و مشغول کار خودت شو .

 

در پناه یزدان پاک ... شاد زیوید و تندرست ... تا درودی دیگر بدرود .

 

 

 

 

مارال

   کریم هم رفت ...   

 

 

شادروان کریم نادعلیان

 

 

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

خبر کوتاه بود ...

کریم هم رفت ....

در بام کشور چشمهایش را برای همیشه بست و دوستانش را در غم و اندوه فرو برد ...

سخته چطور میشه باور کرد نبودنت رو ....

غم از دست دادنت رو ....

هنوز در بهت و  ناباوری به سر می بریم و .....

روحت شاد و یادت گرامی

مارال

   خدایا ...   

خدایا هر جا که میروم و ظلمی می بینم همه می گویند نگران نباش خدا جای حق نشسته .

خدایا ... میشود از جای حق بر خیزی .. تا حق جای خود بنشیند !!!

دلم برات تنگ شده . امروز باز هم پستچی پیر محله مان نیامد یا باید خانه ام را عوض کنم یا پستچی را ...

تو که هر روز برایم نامه می نویسی مگه نه ؟؟؟

مارال