سفر تکوين دو   

هر كسي گمشده اي دارد ،

و خدا گمشده اي داشت .

هر كسي دو تا است ، و خدا يكي بود .

هر كسي ، به اندازه اي كه احساسش مي كنند " هست " .

هر كسي را بدانگونه كه " هست " ، احساس مي كنند ،

بدانگونه كه " احساسش " مي كنند ، هست .

انسان يك " لفظ " است ،

كه بر زبان آشنا مي گذرد ،

و " بودن " خويش را از زبان دوست مي شنود .

هر كسي " كلمه " اي است ؛

كه از عقيم ماندن ميهراسد ،

و در خفقان جنين ، خون مي خورد ،

و كلمه مسيح است ،

آنگاه كه " روح القدس " - فرشته عشق - خود را بر مريم بيكسي ، بكارت حسن ، ميزند و با ياد آشنا ، فراموشخانه عدمش را فتح مي كند و خالي معصوم رحمش را - كه عدمي است خواهنده ، منتظر ، محتاج - از " حضور " خويش لبريز مي سازد و آنگاه ، مسيح را كه آنجا ، چشم براه " شدن " خويش بيقراري مي كند ، مي بيند ، مي شناسد ، حس مي كند و اينچنين ، مسيح زاده ميشود ، كلمه " هست " ميشود ، در " فهميده شدن " ، " مي شود " . و در آگاهي ديگري ، به خود آگاهي ميرسد ، كه كلمه ، در جهاني كه فهمش نمي كند ، " عدمي " است كه " وجود خويش " را حس ميكند ، و يا " وجودي " كه " عدم خويش " را .

و " در آغاز ، هيچ نبود ،

كلمه بود ،

و آ ن كلمه ، خدا بود " .

عظمت همواره در جستجوي چشمي است كه او را ببيند ،

و خوبي همواره در انتظار خردي است كه او را بشناسد

و زيبائي همواره تشنه دلي كه به او عشق ورزد

و جبروت نيازمند اراده اي كه در برابرش ، به دلخواه ، رام گردد

و غرور در آرزوي عصيان مغروري كه بشكندش و سيرابش كند

و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پر جبروت و مغرور ،

اما كسي نداشت .

 

ادامه دارد

مارال

   سفر تکوين   

سفر تكوين ، ترجمه " دكتر علي شريعتي "

 " در آغاز هيچ نبود ، كلمه بود ، و آن كلمه خدا بود "

و " كلمه " بي زباني كه بخواندش ، و بي" انديشه " اي كه بداندش ، چگونه ميتواند بود ؟

و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود ،

و با " نبودن " چگونه ميتوان " بودن " ؟

و خدا بود و ، با او ، عدم ،

و عدم گوش نداشت ،

حرفهائي هست براي " گفتن " ،

كه اگر گوشي نبود ؛ نميگوئيم .

و حرفهائي هست براي " نگفتن " ؛

حرفهائي كه هرگز سر به " ابتذال گفتن " فرود نميآرند .

حرفهاي شگفت ، زيبا و اهورائي همين هايند ،

و سرمايه ماورائي هر كسي به اندازه حرفهائي است كه براي نگفتن دارد ،

حرف هاي بيتاب و طاقت فرسا ،

كه همچون زبانه هاي بيقرار آتشند ،

و كلماتش ، هر ، انفجاري را به بند كشيده اند ؛

كلماتي كه پاره هاي " بودن " آدمي اند ...

اينان در جستجوي " مخاطب " خويشند ،

اگر يافتند ، يافته ميشوند ...

... و

در صميم " وجدان " او ، آرام مي گيرند .

و اگر مخاطب خويش را نيافتند ، نيستند ،

و اگر او را گم كردند ، روح را از درون به آتش مي كشند و ، دمادم ، حريق هاي دهشتناك عذاب بر ميافروزند .

و خدا براي نگفتن حرفهاي بسيار داشت ،

كه در بيكرانگي دلش موج ميزد و بيقرارش مي كرد .

و عدم چگونه ميتوانست " مخاطب " او باشد ؟

ادامه دارد ...

مارال

   دو خط موازی   

دو خط موازی

ما به هم نمی رسيم آخر بازی همينه آخر عشق دوتا خط موازی همينه

دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد.

آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .
و در همان يک نگاه قلبشان تپيد
.
و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند .

خط اولي گفت :
ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم
.
و خط دومي از هيجان لرزيد
.
خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ
.
من روزها کار ميکنم.ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبام .

خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت .

خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت .
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند
.
و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .

دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه .
خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسي پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند
.
خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .

آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهاي سوزان
...
از کوهاي بلند
...
از دره هاي عميق
...
از درياها
...
از شهرهاي شلوغ
...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند .

رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد .

فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت .

پزشک گفت : از من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است .

شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد .

فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است .
و بالاخره به کودکي رسيدند کودک فقط سه جمله گفت :

شما به هم مي رسيد .
نه در دنياي واقعيات
.
آن را در دنياي ديگري جستجو کنيد .

دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند .
اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت
.
« آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند
»
خط اولي گفت : اين بي معنيست
.
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟

خط اولي گفت : اين که به هم برسيم
.
خط دومي گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد .
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم
.
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم
.
خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت
.
و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .

نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد
و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم مي رسيد

مارال

   تقديم به دوستدارن فريدون مشيری   

ET عزيز كه دورا دور از نوشته هاي علي آقا ميشناسمت ، اولا از اينكه وبلگمو خوندي ممنون . دوما انسان گاهي اوقات بنا به دلايلي دلش ميگيره . ميدونم كه ميدوني چي ميگم . بازم ممنون .

اشكي در گذركاه تاريخ

 

  از همان روزي كه دست حضرت قابيل

  گشت آلوده به خون حضرت هابيل ،

  از همان روزي كه فرزندان " آدم "

  زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد ؛

               آدميت مرد !

              گر چه آدم زنده بود .

  از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند

  از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند

                         آدميت مرده بود .

  بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب

                  گشت و گشت ،

       قرنها از مرگ آدم هم گذشت .

               اي دريغ ،

           آدميت بر نگشت !

  قرن ما روزگار مرگ انسانيت است

           سينه دنيا ز خوبي ها تهي است

  صحبت از آزادگي ، پاكي ، مروت ، ابلهي است !

             صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست

                     قرن " موسي چمبه " هاست !

                     روزگار مرگ انسانيت است :

    من كه از پژمردن يك شاخه گل ،

  از نگاه ساگت يك كودك بيمار ،

              از فغان يك قناري در قفس ،

  از غم يك مرد در زنجير - حتي قاتلي بر دار -

      اشگ در چشمان و بغضم در گلوست

  وندرين ايام ، زهرم در پياله ، زهر مارم در سبوست ،

              مرگ او را از كجا باور كنم ؟

            صحبت از پژمردن يك برگ نيست .

  واي ! جنگل را بيابان مي كنند .

  دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند

   هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا

  آنچه اين نامردمان با جان انسان مي كنند !

            صحبت از پژمردن يك برگ نيست

  فرض كن : مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست

  فرض كن : يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

  فرض كن : جنگل بيابان بود از روز نخست  

        در كويري سوت و كور ،

               در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور ،

   صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق ،

                     گفتگو از مرگ انسانيت است !

 

مارال

   شعر زيبا از حميد مصدق   

سيب

تو به من خنديدي ، و نمي دانستي

          من به چه دلهره از باغچه همسايه

                                  سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

          سيب را دست تو ديد

                غضب آلود به من كرد نگاه

     سيب دندان زده ، از دست تو افتاد به خاك

                                    و تو رفتي و هنوز

      سالهاست كه در گوش من آرام ، آرام

                  خش خش گام تو ، تكرار كنان

                               ميدهد آزارم

       و من انديشه كنان

                      غرق اين پندارم

                                  كه چرا ؟

                   خانه گوچك ما

                                     سيب نداشت !!!!

مارال

   برای دل خودم   

اينو نوشتم برای دل خودم كه غريبم 

 قصد ناراحت کردن کسی رو هم ندارم .

 

در غربت اگر جان سپردم

   مرا در طابوت كوچكي بگذاريد

        و بر روي آن دستاري سياه بكشيد

و اگر چشمهايم باز بود ،

                بگوئيد كه چشم انتظار بود .

چشم انتظار تو اي مادر

                           و اگر دستهايم باز بود ،

بگوئيد

      بگوئيد ، او با خود چيزي نبرد

                        و آنگاه صليبي از يخ

        بر روي مزارم بگذاريد

تا به جاي مادرم اشك بريزد

 تا با اولين طلوع خورشيد ، آب شود و

به جاي مادرم

        قطره قطره ، بر مزارم

بگريد ...

 

                      التماس دعا

مارال