عزيز از دست رفته   

اي رهنوردان اين ره دور ، اي بازماندگان اين دير خاموش

بگرئيد ، بگرئيد در فراق عزيز از دست رفتهً من

بيائيد اشكهاي خود را در هم آميزيم و با سيلاب آن كوير خشك و خاموشش را خيس كنيم

من او را ميديدم

ميديدم كه مي برندش تا بدست توده هاي بي رحم خاك بسپارند .

من او را ميديدم كه فرياد ميكشيد ، فرياد ، فرياد ....

او از من

كمك مي طلبيد !! دريغ ، دريغ كه بازوانم خشكيده و چشمانم تركيده بود .

من مي دويدم به دنبال او ....

اما او آنچنان ميرفت تا در سينه خاك جاي گيرد .

اي خاك او را به آرامي بپذير ، او عزيز من است ، بپذيرش به آرامي .

اي خاكهاي سرد گورستان من او را به شما مي سپارم .

اي شب سياه ، اي نگهبان بالاي گور او ، من او را بتو مي سپارم .

اي آفتاب ، از تو مي خواهم بر وجود نحيف و خشكيده اش بتابي .

اي ستارگان ، از شما مي خواهم گورش را آذين ببنديد .

من او را ميديدم ، ديدم كه ميبرند تا در سينه اين توده هاي بي رحم جاي دهند .

من او را مي ديدم ،

ديدم .....

مارال

   خسرو گلسرخي   


معلم پای تخته داد می زد


صورتش از خشم گلگون بود


و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود


ولی آخر کلاسيها،


لواشک بين خود تقسيم می کردند


وان يکي در گوشه اي ديگر "جوانان" را ورق مي زد


براي اينکه بيخود هاي و هوي مي کرد و با آن شور بي پايان


تساويهاي جبري را نشان مي داد


با خطي خوانا بر روي تخته اي کز ظلمتي تاريک


غمگين بود


تساوي را چنين مي نوشت : يک اگر با يک برابر است


از ميان جمع شاگردان يکي برخاست،


هميشه يک نفر بايد برخيزد ...


به آرامي سخن سر داد :


تساوي اشتباهي فاحش و محض است.


نگاه بچه ها ناگاه به يک سو خيره گشت و


معلم مات بر جا ماند


و او پرسيد : اگر يک فرد انسان واحد يک بود


آيا باز يک با يک برابر بود؟


سکوت مدهشي بود و سؤالي سخت.


معلم خشمگين فرياد زد : آري برابر بود


و او با پوزخندي گفت :


اگر يک فرد انسان واحد يک بود


آنکه زور و زر بدامن داشت بالا بود آنکه


قلبي پاک و دستي فاقد زر داشت پايين بود.


اگر يک فرد انسان واحد يک بود


آنکه صورت نقره گون،چون قرص مه مي داشت بالا بود


وان سيه چرده که مي ناليد پايين بود.


اگر يک فرد انسان واحد يک بود،


اين تساوي زير و رو مي شد


حال مي پرسم يک اگر با يک برابر بود


نان و مال مفتخواران از کجا آماده مي گرديد؟


يا چه کس ديوار چين ها را بنا مي کرد؟


يک اگر با يک برابر بود


پس که پشتش زير بار فقر خم مي شد؟


يا که زير ضربت شلاق له مي گشت؟


يک اگر با يک برابر بود


پس چه کس آزادگان را در قفس مي کرد؟


معلم ناله آسا گفت :


بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد :


يک با يک برابر نيست ...

مارال