هميشه اينگونه بوده است ......   

همیشه این گونه بوده است . کسی را که خیلی دوست داری ، زود از دست میدهی . پیش از آنکه خوب نگاهش کنی ، مثل پرنده ای که زیبا بال میگیرد و دور میشود . فکر میکردی میتوانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود میچرخد و خورشید از پشت کوهها سرک میکشد ، در کنارش باشی . هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته بودی ، هنوز همهُ لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی . همیشه اینگونه یوده است . کسی که از دیدنش سیر نشده ای ، زود از دنیای تو میرود . وقتی به خودت می آیی که حتی ردّی از او در خیابان نیست ..... فکر میکردی میتوانی با او به پارکها بروی و به همه جا سر بزنی و خرده های نان را به مرغابی های تنها بدهی . هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موجها می رفتی . هنوز ساعتهای صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی .

همیشه اینگونه بوده است . وقتی دور و برت پر است از نیلوفرهای پرپر ، خوابهای بی رویا و آینه های بی قاب ، وقتی از هر روزی بیشتر به او نیاز داری ، ناباورانه او را در کنارت نمی بینی . فکر میکردی دست در دست او خنده منان ، به آن سوی نرده های آسمان خواهی رفت و دامنت را از بوسه و نور پر خواهی کرد . هنوز پیراهن خوشبختی را کاملا بر تن نکرده بودی . هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر با او نخوانده بودی .

همیشه اینگونه بوده است . او که می رود ، آنقدر تنها میشوی که نام روزها را فراموش میکنی ، از عقربه های ساعت میگریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید . احساس میکنی به دره ای تهی از باران و درخت سقوط کرده ای . احساس میکنی کلمات لال شده اند ، پلها فرو ریخته اند ، کفشها پاره شده اند ، دستها یخ کرده اند و پروانه ها سوخته اند .

راستی ، اگر هنوز او نرفته است ، اگر هنوز باد همه شمعهایت را خاموش نکرده است ، اگر هنوز میتوانی برایش یک استکان چای بریزی و غزلی از حافظ بخوانی ، قدر تک تک نفسهایش را بدان و به فرشته ای که میخواهد او را به آسمان ببرد ، بگو : تو را به صدای گنجشکها و بوی خوش آرزوها سوگند میدهم ، او را از من مگیر .

26 فروردین ماه بود که داشتیم از محلات به سمت اراک بر میگشتیم .کلی هم بهمون خوش گذشته بود . ساعت ۱۰/۷ دقیقه عصر بود . از پیچ که رد شدم ماشین تعادل خودش رو از دست داد و ما به سمت شانه خاکی جاده کشیده شدیم و ماشین چپ کرد و 2 تا پشتک زد و با سقف روی زمین افتاد. دخترم از شیشه بیرون پرتاپ شده بود و پسرم رو یکی از دوستا نی که باهامون همسفر بود محکم گرفته بود . خودم هم که اون زیر گیر کرده بودم و از هوش رفته بودم ، اما یکی از دوستان به کمکم اومد و منو از اون زیر بیرون کشید و من ازش ممنونم . هم به خاطر نجات خودم و هم به خاطر نجات پسرم . و چقدر خدا را شاکر و سپاسگذارم که این مهلت دوباره را به من و خانواده ام داد تا بار دیگر در کنار هم به زندگی ادامه دهیم . خوشحال از اینکه کسا نی را که دوستشان دارم هنوز از دست نداده ام . هنوز با من هستند ، در کنار من ، چون من هنوز از دیدنشان سیر نشده ام . این مطلب را برای دوستانی نوشتم که از من گله کرده اند که چرا آپدیت نمیکنم و چرا آنلاین نمیشم و کجا هستم و .....مخصوصا شما حسین جون که کلی گله گردی و گفتی که این رسم دوستی نیست .

اما ای کاش همیشه تمام حوادث پایان خوشی داشتند . افسوس که اینگونه نیست .

مارال