۵۲ روز گذشت اما ....   

سلام به تمامی دوستان گلم و ممنون از تمامي دوستاني كه سعي در تسلي دادن من داشتن . با کامنت ها و تماسهاشون .

دقيقا 52 روز از مرگ برادرم ميگذره اما من هنوز آروم و قرار ندارم . هر كاري ميكنم از اين حالت بيرون بيام نميتونم . آخه بقول سيمين عزيز مگه ميشه يه غم ، غم آخر آدم باشه ؟؟؟؟؟ اين 52 روز براي من و خانواده ام همش با غم

نوشته شده . پدرم اونقدر شوكه شده كه بعضي وقتا خيلي چيز ها رو فراموش ميكنه . بعضي وقتها ما رو هم نميشناسه . ياد آوري خاطره تلخ مرگ پسرش حسابي بهم ميريزتش . ماشين پسرش رو كه ميبينه عصبي ميشه . هر كدوم از بچه هاش كه ازش دور ميشن فكر ميكنه ديگه بر نميگردن . اين از حال پدرم و اما مادرم طفلك نميدونه كدوم درد رو تحمل كنه ؟؟؟ درد از دست دادن فرزندش رو يا درد بي پدر شدن نوه هاش رو ؟؟؟ يا دردتنها شدن عروسش رو ؟؟؟ درد بيماري شوهرش رو ؟؟؟ يا بچه هاي ديگه اش كه ديدن چهره هاي بي فروغشون از غم از دست دادن برادر عذابشون ميده ؟؟؟؟

اين چند وقته اونقدر به من سخت گذشته كه واقعا نميدونم چطوري تونستم تا حالا دوام بيارم . 10 روزي قبل از مراسم چهلم برادرم توي خودم فرو رفته بودم و داشتم به برادرم فكر ميكردم كه تلفن زنگ خورد و خب طبعا اين روزها اصلا منتظر رسيدن خبر خوشي هم نبودم . برادرم بود گفت كه مادرم در آي سي يو بستري شده و قلبش ناراحته . گريه ميكرد و ميگفت پا شو بيا اينجا من خيلي تنها هستم .

آخ كه ديگه تحمل نداشتم . تا ساعت 5 صبح بيدار بودم . ساعت 5 همسرم رو بيدار كردم تا من و پسر كوچكم رو ببره ترمينال و بليط گرفتم و ساعت 6 حركت كردم . 4 ساعت بعد خونه بودم . تازه فهميدم كه حال پدرم هم خوب نيست و نياز به رسيدگي داره . داروهاش بايد به موقع داده ميشد . براي رفتن به دستشوئي كمك لازم داشت . لقمه رو بايد براش ميگرفتي و ميدادي دستش . شبها هم تا صبح نميخوابيد و مدام راه ميرفت اما تعادل نداشت و نياز بود كه يكنفر فقط مواظب پدرم باشه . توي اون اوضاع آشفته و اين همه مشكلات .......

ساعت 2 رفتم بيمارستان . بايد همراهش مي موندم . اين دستور خود بيمارستان بود كه مادرم نياز به همراه داره . شبها تا صبح بيمارستان بودم و ساعت 11 كه ميرسيدم خونه تازه مراقبت از پدر شروع ميشد . به جرات ميتونم بگم كه تو اين 10 روز شايد كمتر از 10 ساعت خوابيدم .حاضر بودم خودم فدا بشم اما همه چي درست بشه . زمان به عقب برگرده و ..... اما نميشد . فقط بايد تحمل ميكردم . شبها كه مادرم ميخوابيد توي سرما ميرفتم توي حياط بيمارستان و گريه ميكردم تا كمي آروم بشم . اما كافي نبود . اونقدر ضعيف شده بودم كه پرستارن فكر ميكردند من خودم بيمارم و بستري . ديگه با همشون آشنا شده بودم خيلي هاشون سعي ميكردن با صحبت كردن و دلداري دادن منو آروم كنن . اون چند روز گذشت . مراسم چهلم هم تمام شد . اما مادرم مشكل قلبش جدي شده و رگهاي قلبش مسدوده . وفتي دكترش اينو بهم گفت نميدونيد كه چه حالي پيدا كردم . سخته خيلي سخت .

همهي اين سختي ها رو تحمل كردم و گفتم خواست خداوند اين بوده . اما اين غم آخري ديگه دارم منو از پا در مياره . 3 روزه كه محمد ، تنها پسر برادرم توي بيمارستان بستري شده . دچار تشنج شده . چيزي كه تا حالا سابقه هم نداشته حتي توي فاميل هم كسي رو نداريم كه مشكل تشنج داشته باشه .

دلم ميخواد برم پيش خدا ؛ حس ميكنم خدا ما رو فراموش كرده . چرا ؟؟؟ چرا اينهمه درد يكجا ؟؟؟؟ من هنوز نميتونم جواب علي كوچولوم رو كه دائيش رو ميخواد بدم پس چطور تاب بيارم اينهمه مشكل رو ؟؟؟؟؟؟

در پناه ايزد پاك ... شاد زيويد و تندرست ... و بدرود .

مارال