از کجا آغاز کنم ؟؟؟   

سلام به همه دوستای گلم

خیلی وقته که نتونستم چیزی بنویسم . یعنی دیگه دست و دلم به نوشتن نمی ره . خاطره برادرم نمیذاره که بنویسم . وقتی هم که از غم و غصه ات می نویسی که دوستات ازت فراری میشن . چون هیچکس تحمل درد و غم و غصه رو نداره . چون هرکسی به اندازه ی کافی غم تو دلش داره .

چند تا عکس از آخرین پنجشنبه سال بر سر مزار برادرم توضیحی ندارم عکس ها خود گویا هستند

مادری گریان و دلشکسته از غم از دست دادن فرزند

و این هم پدری که غم از دست دادن فرزند به سختی پشتش رو شکست

پدر

خواهر و برادری که هر دو از غم برادر بزگتر ........

میخوام از عید بگم . عیدی که بدون برادر بودیم . بودن حضور برادر خیلی سخت بود . بعد از تحویل سال بزرگم صبر کردیم تا یه ساعتی بشه که در بهشت زهرا باز بشه  بعد من و برادر کوچکترم ، مادرم و خواهر بزرگم رفتیم بهشت زهرا . هوا هنوز خیلی روشن نشده بود . سرد بود و دیدن مزار برادر سرد ترمان میکرد . وقتی که رسیدیم مادرم گفت که گریه نکنیم ، اما مگه میشد ؟ اشگ توی چشمام حلقه زد و به یاد روزهای خوش گذشته ، روزهای با هم بودن افتادم . درسته که از هم دور بودیم اما هر جوری که بود من و خواهرم سعی میکریم ایام عید خودمون رو به منزل پدر برسونیم و در کنار برادرها و پدر و مادر باشیم . اما امسال با سالهای قبل خیلی فرق داشت خیلی .

بعد از چند ساعتی برگشتیم  اما با دلی غمگین . خواهرم بعد از 4 روز برگشت و قرار شد که من هم برم پیشش . حال پدرم خوب نبود . مادر عصبی بود و من تا دم دم صبح بیدار بودم تا پدر بخوابه . بیدارم بودم و غرق در فکر و خیال ......

هفتم فروردین که حال پدر بهتر شده بود حرکت کردم به سمت خانه خواهرم تا شاید از این حال و هوا در بیام . همش در این فکر بودم که این کوهین کجاست که من توی این سی و چند سال عمرم که این مسیر رو رفتم ندیدمش ؟ یعنی نیازی هم به دیدنش نداشتم . اما حالا منتظر بودم . بعد از پلیس راه قزوین نمیدونم چقدر رفتیم که دیدیم سمت راست جاده نوشته پاسگاه کوهین  چه حالی پیدا کردم قلبم داشت از کار می افتاد . نگاه جاده کردم بیابون خدا بود . اشگ توی چشمام پر شد و ناخوآگاه به روی گونه هام سرازیر شد . صورتم رو چرخوندم تا همسرم و بچه هام متوجه نشن و باعث ناراحتیشون نشم . گریه میکردم و با خودم میگفتم خدایا برادرم کجای این بیابون آخرین نفسش رو کشیده ؟ کجای این بیابون پدر پیرش رو تنها گذاشته ؟ کجای این بیابون چشماش رو برای آخرین بار بسته ؟ کجای این بیابون ......؟ کجا ؟ کجا ؟ کجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ که یکدفعه متوجه آقای همسر شدم که داشت به پهنای صورتش اشگ می ریخت   نمی تونستم آرومش کنم  گریه میکرد و می گفت که دلم برای برادرت تنگ شده ، دلم برای حسین تنگ شده  . نمیدونم چقدر و چند ساعت گریه کردیم و آسمون هم با ما همدردی کرد . دل  آسمون هم مثل دل ما گرفته بود و انگار باز هم مثل دل ما قصد آفتابی شدن رو نداشت  .

ایام عید هم گذشت اما بدون حضور برادر و در غم و اندوه با یاد و خاطره های برادر

اما دارم سعی میکنم از این حال و هوا بیرون بیام بخاطر بچه هام و همسرم

در پناه یزدان پاک ، شاد زیوید و تندرست و تا درودی دیگر بدروود

مارال