دير است ....   

قحطی زده ام در عشق ،

هر چه بدهی باز میتوانم که ببلعم .

شاید دروغ بگویم ، از یک قطره سیراب میشوم . چنان ناب است بیکرانگی تو که مست و خراب

میشوم . کافیست نگاهت کنم ، تا اقیانوس چشمانم در جا خشک شود . من بچه ام که نمی فهمم و

شاد وشنگول ، سبد تقدیرم را بر میدارم و زیر صحرای دامن نگاهت می ایستم و با یک نگاه ، همه

شعرها را از چشمانت می دزدم .

انگار فراموش کرده ام که کافیست نگاهم کنی تا به سیاره ای دیگر بیفتم .

اما ؛زیز چتر عشق ، چنان ایمن میشوم که میتوانم گونه هایت را همانند سیب سرخی گاز بگیرم .

هر کجا که رفتم آسمان همان رنگ همیشگی اش را داشت ، گرفته بود و ابری و روزها خاکستری رنگ

و غمگین و بیهودگی در تمامی کارهای روزمره ام موج میزد . کجا میتوان رفت که عشق معنی واقعی

اش را داشته باشد ؟ ؟ چشمان تو دریایی است که عشق در آن موج میزند و افسوس که من دیر باور

کرده ام خیلی دیر و اکنون سخت خسته ام ...

خسته از قلم و دفتر و کتاب

خسته از روزهای زندگی

خسته از " زندگی "

گلها پژمرده اند و عاطفه ها بی رنگ ، چهره ها عبوس و من ،

من آدمی شکست خورده و در خود فرو رفته ام .

زمانی میشد پرواز کرد ، زمانی میشد پرواز کرد تا آنسوی آسمان زندگی ،

تا قله سعادت ؛ولی اکنون ؟ !

دیر است ، دیگر همه درها بسته اند ....

در پناه یزدان پاک ...... شاد زیوید و تندرست و تا درودی دیگر بدرود     

مارال