باز باران با ترانه ...   

چند روز پیش محیط کاری خیلی خسته ام کرده بود . ساعت ٣ رسیدم خونه و بدون هیچ حرفی روی زمین دراز کشیدم . فکرم خسته بود ، ذهنم درگیر . دلخور از دوست و همکار .

اشک توی چشمام جمع شده بود ، سعی کردم خودمو نگه دارم . ساعت ۴ باید میرفتم بانک ،جواب بانک ناامید ترم کرد ،شدم خسته تر از قبل .

ظهر میخواستم بزنم به کوه اما نشد . از دوست و همکارم جدا شدم که بزنم به کوه تا شاید کمی آروم بشم .چند تاکوچه دور شدم اما بعد به خودم نهیب زدم که الان ،تو این موقعیت یه جورایی نامردیه که تنهاش بزارم ،چون اونم مثل من خسته اس و درگیر مشکلات کاری ،این بود که برگشتم .

هوای سرد که به پیشونیم خورد،احساس آرامش کردم . چشمامو بستم و تو کوچه قدم زنان به یاد شعر باز باران کلاس چهارم دبستان افتادم و یاد ایام کودکی .

شعر رو با خودم زمزمه کردم و با روحیه ای بهتر بطرف محل کار به راه افتادم .

باز باران ،با ترانه

با گوهرهای فراوان

میخورد بر بام خانه

یادم آرد روز باران

گردش یک روز دیرین، خوب و شیرین

توی جنگلهای گیلان ، کودکی 10 ساله بودم

نرم و نازک ،جست و چابک

با دو پای کودکانه ،میدویدم همچو آهو ،می پریدم از سر جوی

درو میگشتم زخانه ، می شنیدم از پرنده ،از لب باد وزنده

داستانهای نهانی ،رازهای زندگانی

بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا

زندگانی خواه تیره ،خواه روشن

هست زیبا

هست زیبا

هست زیبا ....

پنجشنبه ٨ /١١/٨٨ نیز با هماهنگی قبلی دوست عزیزم آقای علی قادری در اراک و آقای ستوده در تهران صعود به توچال رو داشتیم که برنامه بسیار خوب و لذتبخشی بود و ایام خوشی رو در کنار دوستان داشتیم .که پست بعدی رو به این مطلب اختصاص خواهم داد. با تشکر از آقای قادری و جناب آقای ستوده برای هماهنگی این برنامه .

در پناه یزدان پاک .... شاد زیوید و تندرست

 

 

مارال