سفر تکوين دو   

هر كسي گمشده اي دارد ،

و خدا گمشده اي داشت .

هر كسي دو تا است ، و خدا يكي بود .

هر كسي ، به اندازه اي كه احساسش مي كنند " هست " .

هر كسي را بدانگونه كه " هست " ، احساس مي كنند ،

بدانگونه كه " احساسش " مي كنند ، هست .

انسان يك " لفظ " است ،

كه بر زبان آشنا مي گذرد ،

و " بودن " خويش را از زبان دوست مي شنود .

هر كسي " كلمه " اي است ؛

كه از عقيم ماندن ميهراسد ،

و در خفقان جنين ، خون مي خورد ،

و كلمه مسيح است ،

آنگاه كه " روح القدس " - فرشته عشق - خود را بر مريم بيكسي ، بكارت حسن ، ميزند و با ياد آشنا ، فراموشخانه عدمش را فتح مي كند و خالي معصوم رحمش را - كه عدمي است خواهنده ، منتظر ، محتاج - از " حضور " خويش لبريز مي سازد و آنگاه ، مسيح را كه آنجا ، چشم براه " شدن " خويش بيقراري مي كند ، مي بيند ، مي شناسد ، حس مي كند و اينچنين ، مسيح زاده ميشود ، كلمه " هست " ميشود ، در " فهميده شدن " ، " مي شود " . و در آگاهي ديگري ، به خود آگاهي ميرسد ، كه كلمه ، در جهاني كه فهمش نمي كند ، " عدمي " است كه " وجود خويش " را حس ميكند ، و يا " وجودي " كه " عدم خويش " را .

و " در آغاز ، هيچ نبود ،

كلمه بود ،

و آ ن كلمه ، خدا بود " .

عظمت همواره در جستجوي چشمي است كه او را ببيند ،

و خوبي همواره در انتظار خردي است كه او را بشناسد

و زيبائي همواره تشنه دلي كه به او عشق ورزد

و جبروت نيازمند اراده اي كه در برابرش ، به دلخواه ، رام گردد

و غرور در آرزوي عصيان مغروري كه بشكندش و سيرابش كند

و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پر جبروت و مغرور ،

اما كسي نداشت .

 

ادامه دارد

مارال