سفر تکوين سه   

و خدا آفريدگار بود

و چگونه ميتوانست نيافريند ؟

و خدا مهربان بود

و چگونه ميتوانست مهر نورزد ؟

" بودن " ، " ميخواهد " !

و از عدم نميتوان خواست .

و حيات " انتظار ميكشد " .

و از عدم كسي نميرسد .

و " داشتن " نيازمند " طلب " است .

و پنهاني بيتاب " كشف " ،

و " تنهائي " بيقرار " انس " .

و خدا از " بودن " بيشتر " بود " ،

و از حيات زنده تر

و از غيبت پنهان تر

و براي " طلب " ، بسيا ر " داشت "

و عدم نيازمند نيست

نه نيازمند خدا ، نه نيازمند مهر

نه ميشناسد ، نه ميخواهد و نه درد ميكشد و نه انس مي بندد

و نه هيچگاه بيتاب ميشود

كه عدم " نبودن " مطلق است

اما خدا " بودن " مطلق بود .

و عدم فقر مطلق بود و هيچ نميخواست

و خدا " غناي مطلق " بود و هر كسي ، به اندازه " داشتن هايش " ، ميخواهد .

و خدا گنجي مجهول بود

كه در ويرانه بي انتهاي غيب مخفي شده بود .

و خدا زنده جاويد بود

كه در كوير بي پايان عدم " تنها نفس ميكشيد " .

دوست داشت چشمي ببيندش ، دوست داشت دلي بشناسدش

و در خانه اي گرم از عشق ، روشن از آشنائي ، استوار از ايمان و پاك از خلوص خانه گيرد .

و خدا آفريدگار بود

و دوست داشت بيافريند :

زمين را گسترد

و درياها را از اشك هائي كه در تنهائيش ريخته بود ، پر كرد

و كوههاي اندوهش را

كه در يگانگي دردمندش ، بر دلش توده گشته بود

بر پشت زمين نهاد ؛

و جاده ها را - كه چشم به راهي هاي بي سو و بي سرانجامش بود - بر سينه كوهها و صحراها كشيد ،

و از كبريائي بلند و زلالش آسمان را برافراشت

و دريچه همواره فروبسته سينه اش را گشود ،

و آههاي آرزومندش را - كه در آن از ازل به بند بسته بود -

در فضاي بيكرانه جهان رها ساخت .

 

ادامه دارد ...

مارال