وقتی صبح زود   

وقتي كه صبح زود ؛ قبل از اينكه ساعت بالاي سرت به صدا دربياد و زنگ بزنه ؛ چشماتو باز ميكني و از خواب شيرين دم صبح بيدار ميشي ؛ به خودت آفرين ميگي . به خودت مييبالي . لباسامو ميپوشم و از پله ها پائين ميرم . ماشينو روشن ميكنم و راه ميافتم تا براي چند ساعتي برم توي دل طبيعت .

خيابونا خلوت و تاريكن . كمي ميترسم اما يه غرور خاصي دارم . از جاده رد ميشم و ماشينو يه جائي پارك ميكنم و راه مي افتم . هوا تاريكه و ماه و ستاره ها هنوز تو آسمون . تنهام . دوستم نيومده ( يا بقول خودمون غيبت داره ) . صداي شر شر آب گوش آدم رو نوازش ميده . منم و تنهائي و تاريكي مطلق و صدار شرشر آب . مشينم تا دستامو توي آب خنك بذارم تا از خنكي آب لذت ببرم . صداي آب به ناگاه منو به ياد شعر سهراب ميندازه:

آب را گل نكنيم ؛ شايد اين آب روان ؛ ميرود پاي سپيداري ؛ تا فرو شويد اندوه دلي ...

به رفتن ادامه ميدم . دو تا كبك اومد ن آب بخورن ؛‌ اما تا صداي پاي منو ميشنون فوري فرار ميكنن . راهمو به سمت كوه كج ميكنم . يه يا علي ميگم و از كوه بالا ميرم . ميرم و ميرم تا ميرسم به قله . كنار در پناهگاه ميشينم كمي خستگي بگيرم ؛ خورشيد هنوز طلوع نكرده ، يه كمي نرمش هم انجام ميدم و با قيافه هاي آشنائي كه هر هفته ميبينمشون ؛ سلام و عليكي ميكنم و گوشه اي ميشينم . به دور دستها خيره ميشم و به ياد خاطرات تلخ و شيرين گذشته مي افتم . جاي جاي اين كوه ،‌ سنگ سنگ اين كوه براي من خاطره س .خاطره هاي تلخ و شيرين ؛ از تنهائي استفاده ميكنم . چشمامو ميبندم و خاطراتم رو مرور مي كنم . ياد آوري خاطرات شيرين ، لبخندي به لبام مياره و ياد آوري خاطرات تلخ گذشته ، اشگ رو روي گونه هام جاري ميكنه . وقتي به خودم ميام خورشيد طلوع كرده و اشعه هاي سرخ رنگش از پشت كوهها اومدن بيرون .و چقدر زيبا ....

اشگ روي گونه هامو پاك مي كنم و به دور دستها خيره ميشم ، با كوه هميشگي خدا حافظي ميكنم و به سمت پائين حركت مي كنم . به پائين كوه ميرسم ، ماشينو روشن ميكنم و به سمت خونه به راه مي افتم تا فردا و فرداها كه اگه عمري باقي باشه دوباره صبح قبل از زنگ ساعت بيدار بشم و ....

مارال