امشب دلم گرفته   

امشب دلم گرفته . به اندازه ی تموم دنيا . نميدونم چرا . يعنی ميدونم اما نميتونم بگم . ميخوام بگم اما نميشه . انگار يه جورائی حرفام گير کرده تو گلوم و داره راه نفسمو ميبنده . اينو واسه يکی مينويسم که ميدونم خودش مياد و ميخونه . هر روز مياد . هر وقت که آنلاين باشه مياد . آدم گاهی اوقات از بعضی حرفا دلش ميگيره . خيلی زياد .من ارزش اينو ندارم که يکی منو بيشتر از جونش هم دوست داشته باشه ... خودش ميدونه با کی هستم . همونی که حرفاش هوای دلمو ابری و طوفانی کرده . همونی که حتی اگه يه روز به آخر عمرش مونده باشه ميخواد بياد و منو ببينه . فکر ميکنی من کی هستم ؟ يکی مثل خودت . اشتباه نکن و همه حرفامو جدی بگير . دلم ميخواد داد بزنم اونقدر که احساس کنم آروم شدم ؛ اما چه کنم که اين وقت شب نميشه داد زد . ديگه حتی اختيار اشکامو هم ندارم . دارن بی اختيار سرازير ميشن و چيزی جلودارشون نيست . از همه دوستان عذر خواهی ميکنم که سرتونو درد آوردم . بعد از اون غيبت نسبتا طولانی اينارو نوشتم . اما چه ميتوان کرد ؟ دلم خيلی گرفته ...

مارال