خدای خوبی و خدای بدی   

خداي خوبي و خداي بدي بر بالاي كوه همديگر را ملاقات كردند .

خداي خوبي گفت : " روزت به خير برادر . "

خداي بدي پاسخي نداد .

خداي خوبي گفت : " امروز سر حال نيستي ؟ "

خداي بدي گفت : " درست است ، زيرا اين روزها مردم مرا با تو اشتباه مي گيرند ، مرا به نام تو مي خوانند و با من چنان رفتار ميكنند كه گوئي من توام و اين مرا خوش نمي آيد . "

خداي خوبي گفت : " اما مرا نيز با تو اشتباه مي گيرند و مرا نيز به نام تو مي خوانند ."

خداي بدي راه خويش گرفت و رفت ، در حالي كه به بلاهت انسان لعنت مي فرستاد .

مارال