من مرده و خاموش   

شب است و ماه ميرقصد ، ستاره نقره مي افشاند ، نسيم عطر شقايق ز لبهاي زنبق بوسه مي گيرد ،

ولي من مرده و خاموش ،

نه مي گريم ، نه مي خندم

خداوندا

اگر روزي تو از عرشت به زير آئي ، لباس فقر پوشي ،

غرورت را براي لقمه ناني ، به زير پاي نامردان بريزي ،

زمين و آسمان را كفر گوئي .

و شب آزرده و خسته ، تهي دست و دهان بسته

به سوي خانه باز آئي

و در يك ظهر گرما خيز تابستان

كنار ساحل ديوار ، تن خود را بدست خواب بسپاري

لبان تشنه را بر كاسه مسين قير اندود بگذاري و قدري آب بيشامي

و آنطرفتر ، روبرو ،كاخهاي مرمرين را بنگري

زمين و آسمان را كفر گوئي

خداوندا ، اگر روزي بشر گردي

ز حال ما خبر گردي

پشيمان ميشوي از كرده خلقت

از اين بودن ... از اين زيستن

زمين و آسمان را کفر گوئی  ، نمي گوئي ....؟؟؟

 

 

مارال