برای يه دوست   

از ديده و دل جز ملال و اندوه نصيبي نبرديم و دل به دوستي خوش كرديم كه به نسيمي نلرزد و از جهاني مشكلات نترسد .

تو گوئي قسمتمان از دوست يك غنچه لطيف باز نشده اي است كه به اندك غباري پژمردگي پذيرد . باغبان سالخورده ي تجربه آموخته اي هم نبوديم كه با مهارت و استادي چنين غنچه لطيف تر از شبنم سحري را آبياري كنيم و شادابش نگاه داريم .

قدرت بي پايان حاكم جهان را هم در خود نشان نداشتيم كه با قهر و غضب آن غنچه گريز پاي زود رنج را بر جايش بنشانيم ناچار بعارف پناه برديم و آنچه در دل داشتيم بر زبان جاري ساختيم تا شايد سوز دل شاعر كه از يكدنيا حساسيت الهام ميگيرد و خود خداي زود رنجي محسوب ميشود روحي به غنچه پژمرده ما بدمد و بار ديگر او را بر سر لطف و نشاط آورد . آري بر سر لطف و نشاط آورد .

مارال