غمهای زندگی   

همانطوریکه در کوهستانهای عظیم رگه های سپید برف زمستانی بر چین و چروک کوههای آرام سایه میافکند ، غمهای زندگی نیز سپیدی موی مرا دوچندان کرده است .

دوش آئینه مرا آهسته صدا کرد . بطرفش رفتم . با صدای خفه ای گفت : چرا خودت را در من تماشا نمی کنی ؟ چرا از من گریزانی ؟ من حقایق شیرین و تلخ زندگی را نشان میدهم . تو نگاهی به من بکن تا دریابی غمهای زندگی چگونه با بهار حیات تو بازی کرده است ؟

بی اختیار ایستادم ، روی برگرداندم و بطرف او روان شدم . در سطح صاف و درخشنده او صورت خود را تماشا کردم ! آه ...که زندگی چقدر سخت و تلخ است . این گذشت زمان تا چه اندازه بیرحم و سنگدل است . از موهای سیاه و پرپشت من جز چند تار موی سپید مخلوط با سیاه آثاری نمانده بود . صورت صاف و بشاش گذشته ام همچون برگ زرد خزانی ، زرد رنگ و درهم جلوه میکرد . خطوط کج و معوج صورتم که هر یک نشانه ای از زجر گذشته من بود مانند اشکال مبهم و اشباح ناشناس در روی صفحه درخشنده آئینه حرکت کرده و موجهای حرکت آنان صفحات رنج آور و حزن انگیز روزها و سال های بر باد رفته را نشان میدادند . بی اختیار قطرات اشگ از دیده ام بر صورتم چکید و آرام آرام بر آن غلطید ، سپس بر زمین سرد و بی روح فرو افتاد . در میان سایه ایکه اشگ چشمانم ایجاد کرده بود ، آلام بشری را مشاهده کردم که آفریننده ی جهان ، یکجا به من شوریده حال از جان گذشته تحویل داده و مرا برای همیشه در میان توده غمهای زندگی مدفون کرده بود .

مارال