رویای زندگی   

 تا چند زنم به روی دریا ها خشت

بیزار شدم زبت پرستان کنشت

خیام که گفت دوزخی خواهد بود

که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت

 رویای زندگی

تو ای خیام قرن هاست که در زیر خاک خفته ای

در این خواب ابدی ، هیچ ندانستی که آیندگان بعد

از تو نیز در عین زیستن چون تو ، در نیستی که

ظلمت و تیرگی است فرو رفته اند و جز غم و

اندوه ، بار دیگری برای بهشت یا دوزخ نبسته اند .

تو در طول زندگی از بت پرستان کنشت بیزاز شدی

و من در جوانی از زندگانی و هر آنچه در او هست

بیزار و متنفر شدم . بیزارم تا آنجا که دوست صمیمی

و یار بی نظیری را که مرگ نام دارد در تنهائی و سکوت

برای خود انتخاب کرده ام ، باشد که دل بر من بسوزاند

و بشتابد و مرا از این زندگی که دیگر تنفس را هم برایم

مشکل ساخته است نجاتم دهد .

مارال