برای تو......   

تو ای طوفان مغرور و تو ای بادهای سهمگین مغرب ، غوغا کنید و به سختی بر بدن من شلاق و تازیانه بزنید ، آرامش باطنی من هرگز از میان نمیرود و همانند برادرم کوه سیاه که مرا حمایت میکند ، پا بر جا و جاودانی هستم ، تا خداوند فرمان ندهد آبهای مقتدر و موجهای سهمگین من زمین و هر آنچه در او هست در خود غرق و نابود نخواهد کرد .

پس تو ای طوفان هر آنچه خواهی غوغا کن و چون محتضری بنال و فریاد و زاری بنما . من همانند کوه سیاه که صخره های آن را همیشه در آغوش دارم پا بر جا و جاودانی هستم تا فرمان ابدیت را بگوش بشنوم .

تو ای طوفان هر آنچه خواهی تازیانه بر موجهای کوتاه و بلند من بنواز و آنها را در هم پیچانده و روی یکدیگر بغلطان .

تو ای باد سهمناک مغرب کشتی کوچک ماهی گیری را چون تخته پاره ای در دل خود مغروق بساز و به ناله های زنان و کودکانی که به انتظار دیدن پدران وپسران خود هستند اعتنائی نکن .

اینک بخوبی ساحل آرام را می بینم که در ظلمت شب فرو میرود و در میان تاریکی وحشت زا ، روشنائی چند فانوس دریائی بچشم میخورد و فانوسها در دست لرزان زنان زیبا و کودکان بینوا به هر سوی میچرخد تا از دور دکل کشتی را که برای آنان امیدواری بی پایان است بیابد ،غافل از اینکه این انوار لرزنده و بی ثبات کجا تواند ظلمت شب را بشکافد و در دل من نفوذ کند و دکل کشتی راکه با سرنشینانش در میان امواج من به خواب ابدی فرو رفته اند را بیابد .

تو ای طوفان به باد فرمان بده تا بساحل برسد و این فانوسهای کوچک را در هم نوردد تا مبادا جنایات شبانه تو بچشم آدمیزاد بخورد و در مجالس آنان سبب نوحه سرائی شود ، آری ای طوفان و تو ای باد سهمناک مغرب غوغا بر پا کنید تا خداوند از آنچه به وجود آورده است بر خود بلرزد و از جنایات بی شمار شما به تنگ آید و به یک اشاره گیتی را چنان به هم در آمیزد که جز بخاری از آن باقی نماند .

.... آری ای طوفان هر آنچه خواهی غوغا کن تا فرمان ابدیت که نیستی مطلق است بگوشم برسد تا من نیز آنچنان کنم که تو خواهی .

مارال