رویاهای شکسته   

 

همان گونه که بچه ها با چشم های گریان ، اسباب بازی های شکسته ی خود را برای تعمیر و باز سازی

نزد ما می آورند ،

من نیز رویا های شکسته ام را نزد خدا بردم ؛

چرا که او دوست من بود .

 

اما ، به جای این که او را با صلح و آرامش تنها گذارم ،

تا کارش را انجام دهد ،

در اطراف او پرسه زدم و کوشیدم با راه و روش خودم او را کمک کنم .

 

سرانجام کوشیدم آنها را پس بگیرم و گریان گفتم :

  " چگونه می توانی تا این حد آهسته پیش بروی ؟ "

او گفت : " فرزندم ، چه کار می توانم یکنم ، تو هرگز اجازه نمی دهی که کارها در مسیر خیر و صلاح تو پیش برود ."

 

                                                لورتا برنز

مارال