غم مرك برادر را ، برادر مرده ميداند   

برادرم

برادرم رفت ، برادر خوبم ، برادر بزرگم ، تكيه گاهم

باور كردنش سخته اما رفت و همه ي ما رو تنها گذاشت .

زن ، بچه هاش ، پدر و مادرش و خواهر و برادرهاش رو . اصلا باورم نميشه . هنوز اسم حسين رو كه ميشنوم قلبم درد مي گيره . صبح تا شب به عكسش خيره ميشم و اشگ تو چشمام حلقه ميزنه و گريه ميكنم .

آخرين روز ماه رمضان بود . دوشنبه اول آبان ماه . شب بود . ساعت 11 . قرار شب نشيني با همسا يه ي طبقه ي پائيني رو داشتيم . تازه رسيده بوديم پائين و تلفن زنگ زد و هنوز ننشسته بودم . گوشي رو برداشتم . برادر كوچكم علي بود . يه سلام كرد و بعد خواست كه گوشي رو بدم به همسرم . فكر كردم خودش بازم ماشينش رو زده به جائي . از اين كارا زياد ميكرد . يك لحظه ديدم كه چهره همسرم عوض شد . پرسيدم چي شده ؟ گفت مثل اينكه حسين تصادف كرده و پاش شكسته . گفتم اي واي تازه ماشين خريده بود ها . گفت ميخواي بريم تهران كمكش ؟ گفتم الان كه دير وقته فردا صبح زود ميريم . گفت آخه مثل اين كه قلبش هم مشكل پيدا كرده . حالم دگرگون شد . تقريبا 2 سال و نيم پيش قلبش رو جراحي كرده بود . گفتم پاشو بريم . يالا . الان زنگ ميزنم تا محمد ( پسرش ) هم بياد . آخه پيش خودم درس ميخونه . نميتونستم بگم حال پدرت خراب شده . گفتم عمه آماده باش بريم تهران . چند روزي تعطيله بيم خوش باشيم . ساعت 11/30 بود كه حركت كرديم . يه 20 دقيقه اي خودم رو نگه داشتم . موبايل يه دست همش مشغول تماس بودم يا جواب تلفن ها رو ميدادم . بعد از 20 دقيقه شروع به بي تابي كردم . اما به خاطر محمد چيزي نمي گفتم . ميگفتم بابا بزرگ حالش بده . پدرمه ديگه . ناراحتم . هنوز نميدونستم كه چه بالائي به سرمون اومده و عمق فاجعه چقدر زياده . محمد گفت عمه بسه ديگه . خوب بابا بزرگ مريضه ديگه حالا تو بايد خودتو بكشي ؟؟؟

آخ .... كه چقدر دلم ميخواست داد بزنم حسينم ، داداشم بگو ببينم چت شده ؟ اما نميتونستم . گريه ميكردم . نذر و نياز ميكردم براي برادرم اما ميگفتم بابا . دقيقه به دقيقه يه حرف تازه ميشنيدم . اولش فقط پاش بود . بعد قلب بيمارش هم اضافه شده بود . بعدا كفتن كه تو سي سي يو هستش . خواهرم زنگ زد كه ميگن تو آي سي يو هستش و توي كما . خواهر بزرگم بود و بي تاب . گفتم بي خود كفتن بابا . خودتو ناراحت نكن چيزي نيست . اما زنگ زدم به برادر دومي و گفتم نامرد من بايد از خواهرم بشنوم كه حسين تو حالت كما است ؟؟؟

به همسرم گفتم تو اين بيابون خدا نگه دار تا من برم بيرون و از ته دلم برادرم رو صدا بزنم . اما اونقدر شوكه شده بودم كه از كمر به پائين مثل آدمهاي فلج بي حركت شده بودم . واي كه اين راه تهران تا اراك چقدر طولاني شده بود . به من قرني گذشت . من گريه ميكردم و نذر و نياز و همسرم گريه ميكرد . اما من احمق هنوز نفهميده بودم چي شده . به تهران رسيديم و خانم برادرم رو سوار ماشين كرديم . دختر و پسرم رو گذاشتم خونه ي مادرم . من نادون هنوز نفهميده بودم كه شناسنامه ي برادرم رو براي چي ميخوان ؟ به من ساده گفتن براي انتقالش به بيمارستان تهران لازم داريم .

چي بگم تا قزوين با چه مصيبتي رفتيم . انگار اين ماشين حركت نميكرد . لعنتي اين راه تموم نميشد كه . رسيديم به خونه ي يكي از اقوام كه برادرم اونجا بود . اون بنده ي خدا منو بغل كرد و از ماشين آورد بيرون و برد توي خونه . با پدرم صحبت كرده بودم . حالش بد نبود . به برادرم گفتم خب پاشو بريم ديدن حسين تو بيمارستان . از همون پشت شيشه هم خوبه . كه يكدفعه برادرم گردنم رو بغل كرد و گفت كه كدوم بيمارستان ؟ ديگه برادر نداري . حسين رفت آبجي . حسين مرده ، مرده ، مرده

واي ي ي ي ي ي چي داشتم ميشنيدم ؟؟ حسينم رفته ؟ ميگن مرده ؟؟؟ مگه ميشه ؟؟؟؟ جيغ ميزدم . داد ميزدم . فرياد ميزدم . توي سرم ميزدم . ميگفتم دارين دروغ ميگين و .....

حالي داشتم كه گفتنش هم سخته .

برادرم براي مراسم ختم شوهر خاله ام رفته بود به وطنش . خيلي دوست داشت كه بره . همه رو ديده بود . دوستاي قديمي ، اقوام و آشنايان ، اما بي معرفت خواهر كوچكش رو 1 ماهي ميشد كه نديده بود . سر برگشتن نرسيده به قزوين جائي به اسم كوئين در حالي كه از پدرم 3 بار پرسيده بود بابا از من راضي هستي ؟ و جواب بله رو شنيده بود ماشين رو برده بود توي خاكي و سرش رو گذاشته بود روي فرمون ماشينش و به خواب ابدي رفته بود . خوابي كه بيدار شدني نداشت . بي چاره پدرم بعد از يه مدت صداش كرده بوده ، تكونش داده بوده اما بي فايده بوده . و وقتي از سمت راننده در ماشين رو باز ميكنه سر پسر بزرگش ، فرزند ارشدش ؛ جگر گوشه اش مي افته توي بغلش .

آخ از اين دنياي فاني . آروم و قرار ندارم و هيچ چيزي نميتونه منو آروم كنه و تسكين بده .

اميدوارم هيچ كدومتون غم نبينيد و هميشه شاد باشيد .

مارال دلشكسته

مارال