آفرينش انسان

سپس طوفانها برخاستند و صاعقه ها در گرفتند و تندرها فرياد شوق و شگفتي بر كشيدند و :

باران ها و باران ها و باران ها !

گياهان روئيدند و درختان سر بر شانه هاي هم بر خاستند و مرتع هاي سبز پديدار گشت و جنگلهاي خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پروانگان به جستجوي نور بيرون آمدند و ماهيان خرد سينه درياها را پر كردند ...

و خداوند خدا ، هربامدادان ، ز برج مشرق بر بام آسمان بالا ميآمد و دريچه صبح را ميگشود و ، با چشم راست خويش ، جهان را مينگريست و همه جا را ميگشت و ...

هر شامگاهان با چشمي خسته و پلكي خونين ، از ديواره مغرب ، فرود ميآمد و

نوميد و خاموش ، سر به گريبان تنهائي غمگين خويش فرو ميبرد و

هيچ نميگفت .

و خداوند خدا ، هر شبانگاه ، بر بام آسمان بالا ميآمد و ، با چشم چپ خويش ، جهان را مينگريست و قنديل پروين را برميافروخت و جاده كهكشان را روشن ميساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب ميآويخت ، تا در شب ببيند و نمي ديد ، خشم ميگرفت و بيتاب ميشد و تيرهاي آتشين بر خيمه سياه شب رها ميكرد تا آن بدرد و نميدريد و مي جست و نمي يافت و ...

سحرگاهان ، خسته و رنگ باخته ، سرد و نوميد ، فرود ميآمد و قطره اشكي درشت ، از افسوس ، بر دامن سحر مي افشاند و ميرفت و

هيچ نميگفت .

رودها در قلب درياها پنهان ميشدند و نسيم ها پيام عشق به هر سو مي پراكندند ، و پرندگان در سراسر زمين ناله شوق بر ميداشتند و

جانوران ، هر نمه ، با نيمه خويش بر زمين ميخراميدند و ياس ها ، عطر خوش دوست داشتن را در

فضا ميافشاندند و

اما ...

خدا همچنان تنها ماند و مجهول ، و در ابديت عظيم و بي پايان ملكوتش بي كس !

و در آفرينش پهناورش بيگانه . مي جست و نمي يافت .

آفريده هايش او را نميتوانستند ديد ، نميتوانستند فهميد ، مي پرستيدندش ، اما نمي شناختندش و خدا چشم براه " آشنا " بود .

پيكر تراش هنرمند و بزرگي كه در ميان انبوه مجسمه هاي گونه گونه اش غريب مانده است ،

در جمعيت چهره هاي سنگ و سرد ، تنها نفس ميكشيد .

كسي " نميخواست " ، كسي " نميديد " ، كسي " عصيان نميكرد " ، كسي عشق نيمورزيد ، كسي نيازمند نبود ، كسي درد نداشت ... و ...

و خداوند خدا ، براي حرفهايش ، باز هم مخاطبي نيافت !

هيچكس او را نميشناخت ، هيچكس با او " انس " نميتوانست بست

" انسان " را آفريد !

و اين ، نخستين بهار خلقت بود .

پايان

/ 7 نظر / 23 بازدید
شب خورشید

سلام نوشته هات زیبات رو خوندم ولذت بردم خوشحال ميشم توهم چند لحظه ای در کلبه کوچک من مهمون چشمهايم باشي

reza

weblog ghashanghi dari movafagh bashid

بابك خرمدين دلاور آذربايجان

سلام به بنده عزيز خدامطالب بسيار زيبا و در عين حال پر مفهومی نوشته بودی از وبلاگت خيلی خوشم می آد *********دوستت دارت بابک خرمدين**********

علیرضا

اللهم العن قتل فاطمة وابيها...عرض سلام وخسته نباشيد...ممنون از مطالب وصوت خوبتون ..يا علی التماس دعا