خانه نشینم هنوز ...

سال نو شد اما من همچنان خانه نشینم ...

بیست و هفتم بهمن ماه برای صعود به لجور و آموزش صخره نوردی رفته بودیم که عضله ساق پام دچار پارگی شد و متاسفانه منو خونه نشین کرد . اما خب این خونه نشینی یک سری حسن داشت و اونم این بود که من فرصتی دوباره پیدا کردم تا بتونم چرخی توی این دنیای مجازی بزنم و بسراغ دوستان قدیم و جدید برم .

خیلی ها دیگه نمی نویسن .. اونقدر سرگرم کار و زندگی هستن که دیگه خبری ازشون نیست و دلم براشون تنگ شده .. یادش بخیر سجاد ، مستر خالی بند , سیمین , ننه سرما , بجه های آسمان , مش غضنفر میانکوهی که همیشه خنده رو به لبم میاورد ، الهه مهر ، یه مرد کاهی و خیلی های دیگه .

بعضیا هم هنوز هستند و می نویسند و می نویسند و خوشحالم از بودنشون .

بعضیا هم مثل من تنبلیشون گل کرده و سالی ، 6 ماهی یه چیزی مینویسن و تمام .

مثل خودم که از مرداد ماه تا الان میخوام از صعود سبلان بنویسم و نشده ..

دلم برای کوه تنگ شده .. دلم میخواد پام خوب شه و دوباره بتونم برم کوه ..

راستش اومده بودم سال جدید رو تبریک بگم اما فراموشیدم .

امیدوارم سال جدید برای تمامی مردمم سال خوبی باشه .

به امید ایرانی آباد و آزاد ...

در پناه یزدان پاک ... شاد زیوید ... و تندرست

/ 19 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پیام

سال نو مبارک راستی نظرت درباره وبلاگ من چی بود؟ بعد از این همه سال ...؟

پیام

سال نو مبارک راستی نظرت درباره وبلاگ من چی بود؟ بعد از این همه سال ...؟

پسر آدم

اسم وبلاگتون شكست سكوته ولي انگار اين يك آروزست چون اينجا اكثر مواقع ساكته... ساكتتتتتتتتتتتتتت...........

بیتا

درود بر شما سال خوبی داشته باشین.. برات آرزوی سلامتی دارم[گل][گل][گل]

ر ا ی ع ت ب

همین پستهای سالی یکبار دوستان قدیمی، کلی دلگرمی برای ما دارد :) سال و ماه و روزت خوش

ر ا ی ع ت ب

همین پستهای سالی یکبار دوستان قدیمی، کلی دلگرمی برای ما دارد :) سال و ماه و روزت خوش

محمدی

بهار که بیاید دیگر رفته ام… بهار ، بهانه ی رفتن است. حق با هدهد است که می گفت: رفتن زیبا تر است ،ماندن شکوهی ندارد، آن هم پشت این سنگ ریزه های طلب… سلام….

محمدی

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن را بیاموز و دویدن که آموختی، پرواز را. راه رفتن را بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزئی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند. دویدن را بیاموز چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی، دیر. و پرواز را بیاموز، نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی. من راه رفتن را از یک سنگ آموختم، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت. بادها، از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را به یاد نداشتند. پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند! اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست! آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت. درود بر تمام همنوردان……… سلام.........